الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

202

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

عبد المطلّب گفت : برادرزاده‌ام ! تو جانشين پدرت در مكه هستى و سعى كن كه امور مكه را به خوبى انجام دهى . سپس خودش به سفر رفت و در « ردمان » در نزديكى يمن رحلت كرد . بعد از آن عبد المطلّب به رسيدگى امور مكه پرداخت و داراى قدر و منزلت شد و قريش هم رياست و سرورىاش را پذيرفت . « 1 » ( 1 ) حفر چاه زمزم ابن اسحاق مىگويد : هنگامى كه قوم جرهم از مكّه كوچ مىكردند ، چاه زمزم را پر كرده بودند . « 2 » ( 2 ) يعقوبى مىنويسد : محمد بن الحسن بن على مىگفت : پس از آن كه عبد المطلّب داراى قدر و منزلت شد و قريش رياست و سرورىاش را پذيرفت ، وى در حالى كه در حجر اسماعيل خوابيده بود ، در عالم رؤيا ديد كه شخصى نزد او آمد و گفت : اى ابو بطحاء ( پدر ريگزار مكه ) بلند شو و زمزم را كه به وسيلهء شيخ اعظم ( ابراهيم عليه السّلام ) حفر شده بود ، دوباره حفر كن . « 3 » ( 3 ) ابن اسحاق با سه واسطه از على عليه السّلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود : عبد المطلب گفت كه من در حجر خوابيده بودم كه در عالم رؤيا شخصى به من گفت : طيّبة ( پاكيزه ) را حفر كن . گفتم : طيّبة چيست ؟ كه در اين حال از نظرم غايب شد . فرداى آن روز هم به همان مكان آمدم و در آنجا خوابيدم . همان شخص در خوابم آمد و گفت : برّة ( نيكو ) را حفر كن . گفتم كه برّة چيست ؟ اما اين بار هم چيزى نگفت و از نظرم ناپديد شد . روز بعدى آمدم و در همان جا خوابيدم . همان شخص در خوابم آمد و گفت : مضنونه ( گرانبها ) را حفر كن . گفتم مضنونه چيست ؟ جوابى نداد و از نظرم غايب شد . فرداى آن روز به خوابگاهم آمدم و خوابيدم . باز در خوابم آمد و گفت : زمزم را حفر كن . گفتم كه زمزم چيست ؟ گفت : آبى است كه هيچ‌گاه تمام نمىشود و بدبو نمىگردد و حاجيان زيادى را سيراب مىكند و اين آب بين گوشت و خون و در جايى است كه كلاغ سفيد بال به آن نوك مىزند و در آنجا لانهء مورچه‌ها است . پس از آن كه قدر و منزلت و جايگاه زمزم برايش روشن شد و دانست كه رؤيايش راست و

--> ( 1 ) . همان ، ص 244 - 246 . ( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 1 ، ص 116 . ( 3 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 246 .